X
تبلیغات
رایتل

kharesh

...

جمعه 2 تیر‌ماه سال 1385 ساعت 23:12

رامی

 

   ابراهیم منصفی، زندگی، شعر و موسیقی

   [محمد عقیلی]

   زندگی

   ابراهیم منصفی شهواری ( رامی ) درآذر ۱۳۲۴ از پدری مینابی در بندرعباس متولد شد و در اول تیرماه ۱۳۷۶ در همان شهر، جهان را ترک کرد. او از چهره های ماندگار ادب و فرهنگ جنوب ایران به ویژه هرمزگان است. او شاعر، ترانه ساز، نویسنده و بازیگر بود و تاثیری جدی و عمیق بر نسل های بعد از خود داشت. از او ، پس از مرگش یک مجموعه ی شعر با نام «رنجترانه ها» در ایران و دو مجموعه ی ترانه با نام «زندگی» و «ترانه های رنج» در سوئد چاپ و منتشر شده است.
   گزیده هایی از نوشته ی حسن کرمی، شاعر دیگر هرمزگان را که برای معرفی او در مراسم یادواره اش در استکهلم فرستاده بود، برای آشنایی بیشتر با او، می خوانید. 
   ما دوستان «ابرام» صدایش می کردیم. هرچند او «رامی» را بیشتر دوست می داشت، اما طنین موسیقایی «ابرام» بیش از لفظ «رامی» بود. او هم آن را می پسندید و در شعر و ترانه هایش بازمی گفت. البته به نام شناسنامه ای او «ابراهیم منصفی» و پدر و مادرش اشاراتی رفته، ولی همه خوب می دانیم که او نه تنها فرزند پدر که درواقع فرزند هنر خود بود و زنده کننده ی نام پدر و مادر. برای شناختن بهتر و بیشتر او، ترانه ها و شعرهایی ازاو به جا مانده که سخت زیبا و حسرت انگیز است. « رامی » به تمام معنای کلمه هنرمندی واقعی و جامع و مبتکر بود که از او هرکاری برمی آمد: رقص، آواز، شعر، بازیگری، نقاشی و ... ندرت اعجاب آوری که وجود او و حضورش بود.
   طبیعت درمورد او گشاده دستی و سخاوتی شایسته ی تحسین به کاربرده بود. اولین بار که درسال ۱۳۴۱ در بندرعباس و معبد هندوها او را ملاقات کردم، جوانی ۱۸ـ ۱۷ ساله بود. سبزه، خوش سیما، شوخ و خنده رو با قامتی بلند و کشیده. حضوری شادی برانگیز وافسون کننده داشت. خوب و شیرین می گفت، می خندید و می خواند و هنرمندانه می رقصید ومی سرود، چونان کودکی بی پروای دیگران برای خود و دلش.
   در آن سال که نخستین بار او را دیدم، محصل دوم یا سوم دبیرستان بود و با پدر و مادربزرگ پدری اش در بتکده زندپی می کرد. من تازه چندماهی بود که از غربتی بیست و چندساله درآبادان به زادگاه اجدادی و بندرعباس برگشته بودم و باثبت نام و تحصیل در دانشسرا، برای معلم شدن درس می خواندم. این آغاز آشنایی و رفاقتی عمیق بود تا سی و پنج سال بعد که او شبی خودخواسته و خسته اززندگی رنج بار و تنهایی بی امان به ابدیت ریشه های خود و جاودانگی    سفرکرد تا درهمیشه ای بی زمان به اسطوره ی خود بپیوندد.
   در آن سالها معبد هندوها در مرکز شهر بندرعباس، میعادگاه درستان و عاشقان هنر، و ابرام در هر محفلی شمع جمع بود. او در حلقه ی دوستان و جوانان شهر، با شعرها و ترانه های زیبا و خوش آیند و لطف و شوخی های شیرین خود، درخشش و نمودی یگانه داشت. در یک کلام او اعجوبه ای تمام بود.او از نوجوانی و جوانی مبتلای عشق بود و به قول دوستی بدون عشق نمی توانست زندگی کند. از همان آغاز، درد عشق را چون ودیعه ای مقدس در دل می پرورد و همچون شهیدی مصلوب آن را به جان خریده بود. شعرها و ترانه هایش از عشق می گفتند و در نگاهش حکایت آن بی قراری و تلاطم روحی موج می زد. او فرزند یگانه ی مادری بود که عاشقانه و دیوانه وار دوستش می داشت و «رامی» خود زاده ی عشقی پرشور بود که خود درترانه ای آن را به زیبایی سروده و خوانده است. با آن توانایی ذاتی و نیروی خلق مدام، «رامی» می توانست بیش از این پروبال گیرد و به اوج شایسته ی خود رسد، ولی افسوس او این مجال را از خود دریغ داشت و بسیار نابهنگام سفرکرد. با این همه در حد همین موقعیت نیز «رامی» توانست حتی پیش از مرگ به اسطوره ی جمعی مردم خود تبدیل شود. مرگ زودرس، جز افزایش بر دامنه ی توجه به وی و تکمیل این چهره ی اسطوره ای و ماندگار نقشی دیگر نداشت.
   باید «رامی» را اولین پایه گذار موسیقی و شعر تازه در بندرعباس و این بخش جنوبی کشوردانست. پیش از او شعر و موسیقی در این شهرساحلی رونق و اعتباری درخور خویش نیافته و جایگاهی عمومی نداشت.
   در این مجال اندک می کوشم تا حدامکان و بطور خلاصه به بررسی مختصردو جنبه ی مهم هنراو بپردازم:
   ۱ـ شعر
   ۲ـ موسیقی

   ۱ـ شعر:
«رامی» در سال های آخر دبیرستان به تشویق دوستان و با کمک آنان، دفترکوچکی از سروده های ابتدایی خود را به چاپ رسانده بود که شامل قطعات کوتاه و موزون عاشقانه بود. چندی پس از آن، او با آشنایی و مطالعه و آگاهی بیشتر، ضمن نا خوشنودی ازآن دفتر، دریافت که با راه و رسم رایج نیمایی و حضور شعر پرصلابت شاملو در فضای آن روز، دیگر شیوه ی گفتار و سرود پیشین و قدمایی نمی تواند پسندیده باشد و بالضروره ادامه یابد. او به رودی توانست با مطالعه ی هوشمندانه و درک سریع تاثیرات تازه، اندیشه ی خود را وسعت بخشد. آشنایی با شعر بزرگانی همچون «نیما» و «شاملو» و «فروغ» و دقت در آنها به او آموخت که چگونه با نگاهی وسیعتر به آفاق شعر بنگرد و خود را از قید نظم و وزن مالوف قدیمی برهاند. 
   «رامی» اگرچه قویا تحت تاثیر زبان شعر و راه و رسم شاعرانه ی « شاملو» ست، ولی او این تاثیرات را درونی کرده و از صافی ذهن هوشیار خود عبور داده است. او بنا برخصلت های فردی و بهره مندی از ویژگی های فرهنگ جنوبی خود و زمینه های اقلیمی و قومی آن توانسته در شعر خود به زبانی دست یابد که منحصر به اوست. این زبان با سادگی و انگیزشی درونی، لحنی تغزلی و اساطیری دارد که متکی به مطالعات و تجارب ذهنی اوست.
   مضمون و محتوای شعرهای «رامی» عبارتندازستایش زیبایی، عشق، آزادی و مهرورزی، بیان تالمات روحی و رنج و اندوه ناشی از شکست ها و محرومیت های زندگی شخصی، بازگویی مشکلات و موانع اجتماعی، ابراز بیزاری از شرایط غیرانسانی و ستمگرانه ی حاکم و تردید در قواعد و احکام بی چون و چرا و مسلط، آرزوی انسانی و شریف آزادی و عدالت اجتماعی. بااین همه این عشق و تغزل است که فضای وسیعی از شعر او را دربرمی گیرد و می توان گفت که جان مایه ی اصلی تمام آثار او را تشکیل می دهد. تغزلی پرشور که درعین قدرت و صداقت عاطفی، ویژگی های فرهنگی و اقلیمی جنوب به آن تمایزی نمایان می بخشد.
   یکی دیگر از نکات گفتنی درمورد شعر« رامی» این که او را باوجود غلبه ی یاس ودومیدی رد زندگی و شعرش نمی توان شاعری نوید تلقی کرد. او عیلرغم مرگ اندیشی و نومیدی، باتمام وجود عاشق زندگی بود و آن را می ستود. اگرچه سایه ی سنگین مرگ را بر شعر و زندگی او نمی توان نادیده گرفت، اما از آنجا که عشق جان مایه ی اصلی تمام شعرهای اوست، لزوما ستایش از زیبایی و نیکی و امید به فردایی بهتر و روشنتر دراغلب شعرهای او خوش روی می نماید. نبرد با یاس و تیرگی درون و میل به پیکار با پلیدی و سیاهی خوف انگیز بیرون، شعر و ترانه های او را از روشنایی امید سرشارمی کند.

   ۲- ترانه سرایی و خنیاگری:
بخش مهم وسزاوار ستایش و توجه کار و آفرینش هنری «رامی» را ترانه ها و آوازهایی تشکیل می دهد که او درطول حیات کوتاه و پربارخود سروده و آنها را به همراه گیتار و آواز خود بر کاست های مختلف ضبط کرده و همچون میراثی گرانقدر و ماندگار برای ما و آیندگان برجای نهاده است. ترانه های محلی «ابرام» با گویش های جنوبی مختلف مورد استقبال و علاقه ی روزافزون مردم بوده است.
   ترانه های پرشور و زیبایی که بازتاب هنرمندانه ی گویش آنهاست با صدایی گرم ومحزون و دلپذیر. مردم فقیر و رنج دیده ی جنوب دراین ترانه ها غمها، رنجها و آرزوهای خود را می یابند و فریاد دردهای خود را در آن می شنوند.
   از «ابرام» بیش از شصت ترانه و به قول خودش در اواخر عمر، نزدیک به هشتاد ترانه ی ضبط شده وجود دارد. ترانه هایی اکثرا به دو گویش «بندری» و «گوده ای» (ازشاخه های گویش لارستان) که هیچ توصیف و تعریفی از آنها جز با شنیدنشان نمی تواند گویا و کامل باشد. «رامی» با استواری و سادگی ترانه های خود به گویش بندری حرمت و اعتباری درخور بخشیده است. خدمت او از این رهگذر به فرهنگ و گویش مردم جنوب بیش از آن است که در این مختصر برکاغذ آید. او بااستفاده از تم ها و ملودی های غیربومی و مشهور جهان در ترانه ها و آوازهایش، موسیقی و گویش مهجور جنوبی را با موسیقی جهان تا حدی آشناکرده و به آن وسعت و نیروی تازه ای بخشیده است.
   مضمون اجتماعی و مردمی ترانه های «ابرام» به آنها ارزش و ماندگاری بیشتری داده است. اشاره به حوادث و وقایع تاریخی مهمی که در زمان او اتفاق افتاده و سرنوشت مردم را دگرگون ساخته، و بیان مصایب و مشکلات زندگی مردمان فقیر با زبانی بسیار ساده واستوار و شاعرانه به این ترانه ها اهمیت و اعتباری بیش از حد بخشیده است. «ابرام» نیزمانند هر هنرمند اصیل و متعهد نمی توانسته دربرابر سرنوشت مردم خود بی اعتنا بماند و در ترانه های او از این همدلی نشانه های متعددی وجود دارد. 

   شعر

   از ابراهیم منصفی شعرهای بسیاری به جامانده است، اما تاکنون تنها یک مجموعه شعربه نام « رنجترانه ها» به همت دوستانش ازجمله حسن کرمی و حسن بنی هاشمی،ازاو چاپ و منتشرشده است.

   چند شعر از مجموعه شعر« رنجترانه ها»

دلتنگی
۱

شیطان مهربان چشم هایت
وقتی نماز می خواندم
وسواس دل پذیری بود
خط بلند فاصله
بین خدا و ذهن خاکی من
تا چاله های زخم دلم
آبشخور کبوتران خواب های دلتنگی باشد.
۲

پروردگار من!
شیطان مهربان آن همه خوبی
وقتی نگاه می کنی
مجروح می شوم
تحلیل می روم
می میرم!
تا دست هایت را شاید
تابوت پرواز کرده باشم.
۳

من مستجاب شدم
در متن گریه های «چایکوفسکی»
وقتی که زخم هایم را
در باران سمفونی می شستم
و کودکانه تاب می خوردم
بر شاخه های نرم درختان خاطره،
من مستجاب می شدم
در اولین شب ظهور شیطان
که دست های فاسدم را
در آب های سجده مقدس کرد
و آنقدر صمیمی شد
که من
در آستان قدم هایش
گریستم.


میلاد دراندوه

در بی چهره گیم امروز
هرچند خیره شوی
بازم نخواهی شناخت
پشت پیشانی ات
فرومرده ام
دیگر مرا نمی شناسی


دیدار در غربت

سی و پنجمین زخم مقدس
در سی و پنجمین درجه ی گرمای اندلس
دهان می گشاید،
اینجا «مادرید» است
انگاری!
مسافرخانه ی «لائوبه سا»
و عکس بریده شده ی دختری
که چشم های آسمانی اش
از آن سوی سیزده تابستانی آبی
درد همیشه ی مرا
تکرارمی کند.
آری
اینجا «سیمای» شکسته ی من
در لحظاتی برق آسا و شگفت
جوان می شود
آنچنان که «آمیس»
با آن همه زیبایی و غرور
بر او سینه می گشاید.

* * *

سی و پنجمین تازیانه ات را
بنواز
بانوی من!
سی و پنجمین سکوتت را
در چشم های بیهوده ام فروکن
و بنوش
خونابه ی قلب آخرین جوانی مرا،
آخرین چهره ی «من» مهربانت را
آتش بزن!
بسوزان مرا،
این دیو هنوز دیوانه ات را
هوشیارانه یر ببر!

* * *

هم از این سبب است که
در کابوس های بعدازظهری شرقی
آخرین انتظار تو را
در شریان های گداخته ی احساس خود
پیوندی جاودانه می زنم
تا آستانه ی مرگ،
و تو را همچنان
یگانه شایسته ی زوجیت خویش
و مادر بایسته ی فرزانه ترین فرزندان
انسانیت خود
می پندارم.

* * *

در سی و پنجمین درجه ی گرمان اندلس
از بی تابی های مضاعف عشق تو
هذیان شاعرانه ی من
سرود ستایش سنگ می شود.
و فردا «گارسیالورکا» در غرناطه
غزل های جنوبی مرا
با گیتار جاودانگی می بخشد،
آمین!


غمگنانه ی ۱

تا تو را
زیباتر و شایسته تر
سروده باشم
اینک سکوت
زیرا کلام را
دیگر
یارای بازگفتن عشق تو نیست
و من
در آئینه ی چشم خانه هایت
خواب جاودانه ام را
آغازمی کنم.


آرزو

دلم می خواست
زیباترین شعر جهان را
می سرودم
سرودی
با شوکتی بی همانند
شعری که هیچکس را
توان بازگفتنش نباشد
دلم می خواست
از تو می گفتم
از تو
که شاهبانوی جوان سالی های
من بودی.
دلم می خواست
تنها تو را می سرودم
تنها تو را
ای آرزوی محال.


   موسیقی

   از ابراهیم منصفی بیش از ۸۰ ترانه باقی مانده است که حدودا از سال ۱۳۴۰ تا یک سالی پیش از مرگ او، توسط دوستان و علاقمندانش و تعدادی نیز پیش از ائقلاب در رادیوتلویزیون ملی ایران ضبط شده اند. این ترانه ها، گرچه شاید از کیفیت فنی بسیارخوب و مطلوبی برخوردارنباشند، اما یادگارهای عزیزی هستند که دیگر هرگز با صدای خود او قابل تکرار و دوباره خوانی نیست.

 

رامـــــــــــــی

 

چند ترانه از رامی به زبان بومی برای دانلود 

 قد یارم بلندن    اولین     یار چغلو    امشو    خسته    کفتر    دلم از بی کسی    امسال